فکر نکن آسون اومدم در خونه‌ات ای یار...

درحالیکه از شدت بارون روسریم و چادرم چسبیده بود به سرم و تا زانو شلوارم تو بارون خیس شده بود و به سختی دو تا بطری آب توی کفشامو چلپ چلپ حرکت میدادم سمت جمکران راه میرفتم...

موکبا یاد مشایه مینداختنم... دلم میخواست یکی از موکبا مال ما بود ولی خب... 

صدای تکرار شونده و غیر تکراری مداحی مهدی رسولی بود: 

بی سر و سامون اومدم در خونه ات ای یار

پرسون پرسون اومدم در خونه ات ای یار 

من خیس بارون اومدم در خونه ات ای یار...

 

من عااااشق کارایی ام که جدا از دغدغه‌های زمینی منو به یه دغدغه آسمونی وصل کنه... عاشق جاهایی ام که آدما فارغ از دو دوتا چارتاهای داشتن_نداشتن، سود ارقام و اعداد و ضرر، به یه چیزای مهم‌تر فکر میکنن... و یعنی چیزای دیگه براشون مهم تره:) 

راه نمی‌رفتم پرواز میکردم... 

علی الظاهر باید از شرایطی که توش بودم ناراحت می‌بودم ولی هیچی حس نمیکردم‌... 

و این رو فقط یه بار حس کرده بودم. اونم جایی بین نجف و کربلا، که سرمو گذاشتم روی کوله ام و اندازه ۱۰ دقیقه خوابم برد... توی یه موکب که بوی سرخ کردنیای عحیب غریب میداد و گوشه اش پر از رخت خوابای مرتب بود که تا سقف چیده شده بود... درحالی که شونه هام درد میکرد، پاهام تاولی بود و موهام به کله ام چسبیده بود...

از خودم مبپرسیدم کسی مجبورت کرده اینجا باشی؟

و جوابش این بود: خودم خواستم حتی التماس کردم... 

میشد بی‌خبر باشی از این اتفاقات و نباشی؟

و جوابش این بود: بله خیلی راحت... 

 

حالا که اینجایی خدا رو شکر:)

۱
•✿ آرورا ✿•
۱۹ بهمن ۱۷:۳۵

به به .. خوشا به سعادت شما ...

پاسخ :

ان‌شاءالله سال بعد تشریف بیارید:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پیوندِ عمر بسته به موییست
هوش دار
غمخوارِ خویش باش!
غم روزگار چیست؟

آرشیو مطالب
پیوندها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان