دو تا دختر با فاصله کمی از من ایستاده بودند. اولی «مانتویی» بود گفت بذار وضو بگیریم بعد بریم... دومی «چادری» بود... گفت یا خدا! وضو گرفتن تو!!! با این همه رنگ و ریخت... خندیدند... داشتیم میرفتیم سمت دستشویی... دختر اولی گفت باید برم دوره هلال احمر ببینم... دومی گفت بلدم من. اولی گفت پسره دیروز چشاش پرخون بود از کنارم رد سقم تلخ شد. باید یاد بگیرم واسه این روزا! داشت میگفت دوست ندارم برم توی جمع و شلوغی... بیرون صدای الله اکبر بلند بود. من چشمهایم اشکی بود از رد شدن عنوان پایاننامه ام اما... عبور کردم. از شلوغی از صدای تکبیر و از ورودی دانشگاه که کارت دانشجویی ام گرفت. زیر و رو کرد و توی دستش چرخاند و تحویلم داد... انقلاب مثل همیشه بود. شلوغ با همان تیپهای انقلابی که فقط در انقلاب میشود دید. توی مترو هم لباس زیر و جوراب و چراغ قوه و ابزار آرایشی میفروختند... مثل همیشه... رسیده بودم ترمینال. اشکهای صورتم خشک شده و لحظههای تلخ روز تداعی میشد... دادهای استاد را فاکتور گرفتم... حرفهایم با همکلاسی نخبه ام... و دختر ناشناسی که گفت عیب نداره. آیت الکرسی بخون... توی احوال خودم بودم که پسری از کنارم رد شد وگفت الهی اتوبوست چپ کنه بمیری! تیکه تیکه!!! نگاهش نکردم... رد شدم... حالا توی اتوبوسم... مثل همیشه اینچند وقت آهنگ کارن همایونفر برای سید حسن را توی گوشم گذاشته ام... از اکباتان و بیتفاوتی اش بیزارم... و چشمم میافتد به اکباتان و ساختمانهای ردیفش... برای آرمان صلوات میفرستم و چشمم را میبندم...
روزگار غریبی ست نازنین...