خانه ی سبز

یه حقوق خونده‌ی دهه ۶۰ی میگفت:

همین خانه‌ی سبز، نصف ما حقوقیا رو انداخت تو چااااه!!!

کِی تو دادگاه میشه خطابه احساسی ادا کرد؟! که ما گیج و گور حقوق شدیم واسه این کار؟!؟

 

...

من میدونستم تو دادگاه جای خطابه نیس...

ولی بازم روح سبز خونه‌ی سبز رو دوست دارم و داشتم و خواهم داشت...

۱

هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام...

بعد امتحان، داشتم از پله‌های دانشکده میومدم پایین که دیدم زهرا همکلاسی کلاس زبانم نشسته روی صندلیای راهرو که واسه امتحانات میچینن‌...بغل و خوش و بش بعد مدتها...گفت وای فاطمه ماسکتو دربیار دلم واست تنگ شده و فلان!(این مدت چت میکردیم و تلفنی حرف میزدیم ولی مستقیما نه)

ماسکو در اوردم و یهو دیدم چشماش چارتا شد...گفت خاااک ...تو چرا انقدر لاغر شدی؟! گفتم من؟! فاطمه ام ها...اشتباه نگرفتی؟ گفت نه واقعا لاغر شدی...و اخرین سلفی ای که تو کلاس باهم گرفته بودیم رو نشونم داد...راست میگفت:)) واسه لاغر شدن خوشحال بودم اما...

تقریبا علاوه بر لاغر شدن، پیر هم شدم...بی روتوش و بی فیلتر ...بهش گفتم گم شو دو دقیقه دیدمت هم پیر شدم، هم خمود و افسرده...

چشمای برق دار و خنده کشیده! دلم واسه خودم تو اون روزا تنگ شد...

 

امروز با هم رفتیم بیرون! به رغم اینکه من خیلی خسته بودم...

میگفت این یه سیر طبیعیه...خیلی چیزا گذشته، خیلی حس‌ها مال یه دوره خاص بوده...نمیتونی عین ربات از خودت انتظار داشته باشی همیشه همونجوری بمونی! (کلیشه‌های قشنگی که دوست دارم)

 

برگشتنی فکر میکردم من همینطوری از گذر زمان‌میترسیدم...کرونا این گذر رو بیشتر به چشمم آورده انگار...انگار که یه فیلم رو اول بزنی رو دور کند کند...یه طوری که آدم نفهمه اصلا فرقش با یه عکس چیه! ولی وقتی سرعت به حالت عادی برگرده بفهمی نصف فیلم رو دور آهسته دیدی! ولی مدت زیادی بوده...انگار یه بچه که کل مدت واسه رفتن به مهمونی خوشحالی کنه و بعد از شام خوابش ببره و نصف مهمونی رو از دست بده!

 

رفتیم سر کوه! گرم بود اما خوب بود...

 

دیشب تا اذان صبح درس میخوندم...قبلش هم درس میخوندم!منظورم دیروزه! اتاق گرم بود...سه تا دیوار از چارتا دبوار اتاقم آفتاب میخورد و تبدیل به سونا شده بود...سرم درد میکرد و منابعم انگار برکت کرده بودند.خیلی حال بدی بود! یه طور که انگار به خدا بگم خدایا ازم راضی شو...بدیش یه عصبانیت بی دلیل بود که ولم نمیکرد!

یاد شب امتحان پزشکی قانونی افتادم، دقیقا همین اوصاع؛ گرما، کم بودن وقت و بی فرجگی یه امتحان، سر درد و شب امتخانی که توش مهمونی داشته باشی....یکی از اقوام حقوق خونده به منی که داشتم تلاش میکردم ظاهر خودمو حفظ کنم و قوی ظاهر بشم گفت:" وای فردا پزشکی قانونی داری؟ من میخواستم حذفش کنم...اون موقع نامزد بودیم؛ شبش فلانی(نامزدش) اومد دنبالم رفتیم بیرون شام خوردیم...گفت فدا سرت هرچی شد، آرامش به دل من سرازیرررر شد، اومدم تا صبح خوندم، ساعت ۷ اومد دنبالم رفتم امتحان دادم...۱۹ شدم!" من! با درد در اقصا نقاط مغزم، با یه کتاب ۳۰۰ صفحه ای که فقط ۵۰ صفحه اش رو خونده بودم، توی یه اتاق در حد سونا داغ، با یه اعصاب خط خطی...تا صبح زار زده بودم...نه واسه نبودن یکی که تا صبح هی ازم بپرسه خوندی؟ خوندی؟( که بدجور این حرکت رو مخمه حتی وقتی بابا میاد میپرسه هم حتی میگم نپرس...چیکار دارید شماها به درس من؟ و کلا عادت به پیگیری ندارم و علاقه ای هم) ولی اون شب دلم بدجور قاطی کرده بود...خلاصه دیشب و دیروز هم همین حال نکبتی رو داشتم! امروز بعد امتحان به استاد گفتم استاد سخت بود و سخت گذشت!

 

به قول دختر خاله ام:

آدم چه علی الظاهر تنها باشه چه نباشه، شرایط سخت زندگیشو باید تنهایی بگذرونه!"

ماها تنهاییم!

 

شاید ظاهرا یه امتحان بوده...ولی خب شرایط سخت هرکی تو دلشه، با مقیاس و سطح تحمل درد خودش سنجیده میشه، نه با شرایط بیرونی هرچند آخرش شرایط بیرونی هم تاثیر خودشو میذاره!

 

حالا تو وانفسای تموم نکردن منابع و حوصله نداشتن، رفیقم اومده بود زاری تا دو و سه شب که فلانی ارشد رتبه ام بد شده و چی کنم!!؟ شاید باورتون نشه که دلداری دادن به آدما باعث میشه یه حسی از مفید بودن و کنده شدن از شرایط بهتون دست بده! شب امتحان اصلا موقع دلداری دادن به عالم و آدمه:))

 

تقریبا فقط این مدت تونستم یه ساعت و نیم بخوابم...

ولی همون هم عالی بود...

میگم خستگی گرم ترین و نرم ترین رخت خواب دنیاس...

 

چقدر از این شاخه به اون شاخه شد حرفام...آخرشم هیچی!

 

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم...

توی همایش سلام فرمانده توی میدون امام شهرم؛ یه کناری وایساده بودم و به جمعیت نگاه میکردم...به همه ی همه ی بچه‌ها که قلم دوش باباهاشون دست رو تا شقیقه بالا می‌اوردن و با تمام قوا سلام میدادن...بی اکت و بی صدا فقط نگاه مبکردم...گرم بود! پاهام خسته بود! کلافه بودم! ولی بین جمعیت یهو معلم سال سوم دبستانمو دیدم...خانومی که موقع تدریس جدول ضرب و اهدای اولین خودکار عمرم به من، یه خانوم خوش تیپ، خوش لباس و مهربون و جوون و زیبا و همه جی تموم بود...بعد از گذشت ۱۶...۱۷ سال! چاق بود، تا حدودی پیر بود، شنیده بودم که دیگه کار‌نمیکنه، دستاش با اون انگشتر خوشگلش اون زمانا نمیدرخشیدو یه کم میلرزید...ولی خنده رو لبش از یه گوش تا گوش دیگه کشیده شده بود! داشت از دو تا نوه‌ی دختریش که میخورد ۴...۵ ساله باشن موقع خوندن سرود، فیلم میگرفت...به ناشیانه ترین حالت ممکن، ولی با خنده و ذوق...بار دوم که سرود رو خوندن من هنوز ماتشون بودم‌.دیگه فیلم نمیگرفت...رفت دستای نوه‌هاشو گرفت و باهم سرود خوندن...

داشتم میرفتم بهش بگم خانوم! من با دیدنت دوست داشتم چاق باشم؛ پیر باشم؛ بازنشست و بیکار باشم؛ فیلم برداریم صفر باشه؛ صورتم چروک باشه و ...ولی فقط جای تو باشم! 

من دوست دارم جای تو باشم خانوم معلم سوم ابتدایی من...من دوست دارم الان جای تو این لحظه رو زندگی کنم...

 

یه لحظه که رو برگردوندم رفته بودن...

انگار هیچ وقت نبودن!

من موندم و یه حس بد و خوب قاطی!

 

هنوزم باهامه اون حس!

 

پ.ن۱: بعضیا به طرز عجیبی، یه اتمسفر از زندگی، یا بهتر بگم یه حباب از حس خوب دورشون رو گرفته و هر جا باشی و هرچقدر بهشون نزدیکتر باشی، اون حباب بهت نزدیک باشه و تو رو هم تو خودش جا بده، حس می‌کنی زنده‌ای...حرف زدن باهاشون، نگاه کردنشون، مثل قدم زدن توی یه جنگل روشن و دلباز وسط مازندرانه...پر از طراوت و کشف ناشناختگی و بکر بودن زندگی!آدم حس می‌کنه باهاشون دنیا خیلییییی می‌تونه خوب باشه!این آدما توی دنیا شما هم هستن؟

پ.ن۲: وسط امتحاناتم! دقیقا! ولی کمتر از هر موقع دارم می‌خونم...

پ.ن۳: دنیا که‌ناامن میشه باید چیکار کرد؟

۴

سرمایه شکسته دلان چیست؟(۲نمره)

لطفی تار میزنه و شجریان میخونه:

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند...

 

۳
پیوندِ عمر بسته به موییست
هوش دار
غمخوارِ خویش باش!
غم روزگار چیست؟

آرشیو مطالب
پیوندها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان